احساسات

اذهب الى الأسفل

احساسات

پست  ANGEL في الجمعة ديسمبر 03, 2010 3:06 pm

آيا شما احساساتي هستيد ؟ آيا احساسات را مانعي براي رشد و پيشرفت خود در زندگي مي دانيد ؟ آيا از بيان احساسات خود مي ترسيد ؟ آيا مي توانيد احساساتي مانند خشم ، شادي ، ناراحتي و ... را ابراز كنيد يا آنها را پنهان مي كنيد ؟ بيشتر انسان ها با احساسات خود مشكل دارند گاهي احساس را دست و پا گير و متوقف كننده مي دانند و گاهي از اينكه احساس خاصي دارند شرمنده و خجل مي شوند براي بعضي افراد تنها راهنماي آنهاست و هميشه به جاي استفاده از منطق و قدرت تفكر ، تسليم احساسات خود شده و طبيعتا بعدا پشيمان مي شوند بعضي گمان مي كنند كه احساس به هيچ دردي نمي خورد و برعكس ، بعضي ديگر براين باورند كه احساس نقشي اساسي در زندگي و در انتخاب هاي شان دارد شما جز ء كدام دسته هستيد ؟


به مثال زير توجه كنيد !
سالها بود خانم "س" براي معالجه سردردها و گرفتگي عضلات گردن و شانه به دكترهاي مختلف مراجعه مي كرد اما هيچ پزشكي نتوانسته بود تشخيص درستي بدهد سر انجام بعد از چهار سال تلاش بي نتيجه به يك روان درمانگر مراجعه كرد خانم "س" داستان زندگي اش را تعريف كرد : 36 سال داشت مادر دو بچه بود و در يك اداره در سمت مدير تمام وقت كار مي كرد همسرش وكيل بود خانم "س" و مادرش (وقتي كه زنده بود ) خيلي به هم نزديك بودند اما پدرش معتاد بود و رفتار نا متعادلي داشت و وقتي او هفت ساله بود آنها را رها كرده و رفته بود وقتي پدر رفت ،خانم "س" مسئوليت مراقبت از دو خواهر ديگرش را برعهده گرفت و مادرش تمام وقت مشغول كار شد سال ها گذشت و خانم "س" بزرگ شد اما روزي يك راننده معتاد مادرش را زير گرفت و او مادرش را هم از دست داد وقتي روان درمانگر از خانم "س" درباره پدرش مي پرسد او اصرار داشت كه اصلا ناراحت و عصباني نيست مي گفت از فوت مادرش هم خيلي ناراحت شده اما الان ديگر فراموشش كرده و به زندگي ادامه مي دهد وقتي دكتر با خانم "س" حرف مي زد او از خودش هيچ احساسي بروز نمي داد اما به تدريج معلوم شد كه هنوز هم بحران هاي عاطفي كودكي اش رنج مي برد و مرگ مادرش كه بر اثر بي احتياطي يك راننده معتاد بوده خاطرات زندگي گذشته پدر معتاد و فرارش را زنده مي كند او در كودكي به خاطر ترس از رفتار خشونت آميز پدرش دچار يك نوع كسست عاطفي شده بود يعني ميل به فراموش كردن آن وقايع باعث شده بود بدون اينكه متوجه باشد از مواجهه با احساساتش فرار كند اما بعد از اين گفتگوها خانم "س" متوجه قضيه شد و سعي كرد به جسمش و پيامهايي كه مي فرستاد گوش كند احساسات واپس زده و خشمي را كه سال ها فرو خورده بود ببيند درباره اش صحبت كند و براي رفعش اقدام كند .با ادامه اين كار درد شانه و گردنش بهبود پيدا كرد و بعد از هشت ماه سردردهاي ميگرني اش هم از بين رفت .

احساسات مثل نقشه راهنمايي براي كشف جهان درون ما هستند خنده انعكاس فيزيكي خوشحالي و گريه واكنش به غم و اندوه است .

احساسات ديگر هم در بدن ما واكنش ايجاد مي كنند بعضي از اين واكنش ها ، مثل خنده و گريه به راحتي قابل تشخيص و بين همه افراد مشتركند .اما بعضي ديگر پنهان بوده و از فردي به فرد ديگر متفاوتند آگاهي از واكنش هايي كه جسم ما به احساسات مان نشان مي دهد براي بهبود كيفيت زندگي حياتي است . هرچه بيشتر بتوانيم فعل و انفعالات دروني خود را تشخيص دهيم و به كلام درآوريم بيشتر مي فهميم كه چه موقع بايد در رفتار و رويه يا نوع روابط خود تجديد نظر كنيم .

ANGEL
کاربر ساده
کاربر ساده

Posts : 178
Join date : 2010-09-10

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

بازگشت به بالاي صفحه


 
صلاحيات هذا المنتدى:
شما نمي توانيد در اين بخش به موضوعها پاسخ دهيد